خرید بک لینک

نه بادی می‌وزد...

و نه پرنده‌ای ریشه‌ی درختان را می‌خورد.

آخرین سخن

سکوت، جهان را سراسر بلعیده.

ایستاده‌ام بر آخرین پرتگاه جهان،

خاموش چون چراغ شکست‌خوردگان کورسک،

شبیه پیامبری بدون پیرو...

به کلاه صخره‌ها می‌نگرم.

ویران چون بازنده‌ای در پیاده‌رو،

میان دره‌ای دوردست

زنبورهای بلوند، گورخرها را شکار می‌کنند.

در قرن دوم میلادی،

پراگ در خیابان‌های شب به خواب می‌رود...

جهان یخ‌بسته در اواخر دیماه،

خشمناک و سرخ.

امپراتور تاجش را دو نیم می‌کند.

چرخ‌های اتومبیل پرت می‌شوند

در پریشانی زن‌های سرخ خیابان.

گلوی کفتاری در چنگال خرچنگی،

سگ‌های دنباله‌دار در رستوران بخار می‌شوند.

چشم‌های شیطان سطل‌های اشغال شهر را می‌جود...

آوازی بر پنجره‌های شب آویزان می‌شود.

و من از دره‌ی خرمگس‌ها می‌گذرم،

شبیه پیامبری بدون کتاب و بدون آیین.

در بال خفاشی با آخرین فرعون دیدار می‌کنم.

زمین به سمت سیاره‌ای بی‌پرنده رهسپار است،

در انتظار خدایی که پشت پنجره‌ی شهر

قهوه می‌خورد و سیگار برگی بر لب دارد...

هجوم ریاضی بر کله‌ی اینشتین،

سایه‌های بلند کوهستان راکی را باد برد،

شنلی بلند بر دوش مارهای پژمرده.

در این پرتگاه بدون افق،

شکست بزهای سرگردان در دهان علف،

و کسی هرگز... برای تماشا نمی‌آید.

برچسب: نویسنده: آرمان نعمتی تاريخ: شنبه 24 مرداد 1405 ساعت: 6:42

صفحه بندی