بی انتها میان دره ژرف
کلاغان زیادی می گذرند
بر لبه پرتگاهی ایستادم
تنهاتر از خداوندی بی معبود
شبیه مورچه که در سرازیری هولناک
پای ملخ از دهانش می لغزد
شبیه مجنونی در دامنه های آلپ
که لیلایش در روسپی خانه های پاریس باله می رود
اندوهناکتر از جغدی مرده
شیار صخره را می شمارم
آواره تر از کولیان پاریس
دلخوری گرگهای سیبری را بدوش می کشم
نه بیاد کسی بودم
و نه در ذهن خرمگسی معلق ماندم
خسته و آواره میان دره عمیق
بال کلاغان را میشمارم
تابستانی بنفش و زمستانی صورتی
مرا در میان همه هیاهو از یاد بردند
نه بال کرکسی و نه شاخ گرازی
غریبه تر از کاوشگر فرصت در مریخ
در زمین من آواره ترینم
خنده های پوچ گربه های سفید
و دم تکان دروغین سگ پشمالو
امیدی که شبیه قلب سربازی گلوله میخورد
مرا به حیرت نمیبرد
دود غلیظ کافه های پراگ
تنهایی نیچه را ترجمه می کند
غمگین تر از خودکشی کاسینی و هویگنس در زحل
در رنجهای مسیح شریک می شوم
در آخرین روز شهریور
به تنهایی؛ کنار نهری تمیز
قهوه ام را به سر می کشم و جهان تمام می شود
برچسب:
نویسنده: آرمان نعمتی