خرید بک لینک

نه به دست می‌آیی؛ نه از دست می‌روی،

بسان رودخانه‌ای از دو سر گذر.

رودخانه چشمانت

رویای مرا در پیچابت می‌غلتانی،

بی‌رحم و آهسته،

به سان سیلی بر دامنه‌ ی اورست.

بر سنگریزه‌های خردشده‌ی آخرین نگاهت،

پل‌های چوبی در هم می‌شکنند.

و من، شبیه چوپانی در اواخر بهار،

سمت بی‌عبور رودخانه‌ی چشمانت ایستاده‌ام،

بی هیچ گذاری.

شبیه ملوانانی غرق‌شده،

آخرین لبه‌ی ساحل را می‌جویم.

آسمانی از همیشه سبزتر،

و رویای درختانی نارنجی،

در خیال پیچاب‌های تیز تو می‌گذرم،

بدون مقصد و عبور از همه‌ی جهان.

شبیه رودخانه‌ی بزرگ نیل،

کروکودیل گرسنه‌ی نگاهت،

گورخری را قربانی چشمانت می‌کند.

همراه سیلاب تو،

بی‌رحم، شبیه مزدوران مکزیکی،

از سواحل جزایر فالکلند عبور می‌کنم،

بدون هیچ کایاکی.

در آخرین تیزاب پهنای صورتت،

به دیواره‌ی کیهان رسیده‌ام،

مات و بی‌سرانجام.

برچسب: نویسنده: آرمان نعمتی تاريخ: شنبه 24 مرداد 1405 ساعت: 6:42

صفحه بندی