خرید بک لینک

اورکتم بدست درختان پاره شد
رسیدم به همان مکعب شب
نه چراغی در دست های باد بود
و نه خوشه علفی در تابستان
کفشهایم را رها خواهم کرد
گلسنگهای صورت سرخ
در آخرین رنج من ویران شدند
شلوارهایشان دریده باد
آنانکه نانها را پیش از خیار خوردند
سکوت و سنگین شبیه دهان مار
آویخته بود کلماتش را در خط
زندگی در تاریکی مرا به رهایی برد
پوچتر از قوطی خالی کنسرو
گلوی جوی را در حسرت آعوش زنی رنگین
درختان سایه ها خوردند
میان آخرین نبرد نباختن ها
خداوند مرا آواره کرد
در نیمه تاریک جهان
به تعبیدگاه پوچیها رفتم

برچسب: نویسنده: آرمان نعمتی تاريخ: چهارشنبه 28 دی 1401 ساعت: 20:10

صفحه بندی