ملایم و میان هزاران گندمزار بی مرز
بادی سرشاخه بیدی را می لرزاند
و من با یادی از هزاران تکرار تو در گذر،
بین اندوه و شک و شادی،
در رودخانه زلال چشمانت غرق میشوم.
جهانی در اوایل تابستانی گرم
با شکاف لبخندت خنک میشود.
کفتاری گرسنه در پنج قدمی توله سگی شیرین،
از گرسنگی محو موهایت شد.
کلاغانی در پرواز،
آسمانی به ارتفاع پیشانی بلندت
مبهوت و پوچ میشود.
شبیه پادشاهی بی سرزمین و بی وارث،
تاجش را آتش می زند.
در رد آخرین نگاهت،
در برکه عمیق چشمانت خودکشی می کنم،
بدون هیچ هراسی از نبودنت،
به آندرومدا فرار می کنم،
در آغازی بدون حضور تو.
پروانه ای در صبحی سبز،
بهار را تسخیر می کند.
مسیح به آرامی از کنارم می گذرد،
با ردایی بی رنگ تر از عبای تو.
در اواخر زمستانی سرد،
از خاطره برفها رفته ام،
شبیه یادی بدون تو.
در کشتزارهای بلند کشمیر،
دهقانانی با دستهای سرخ و سفید،
جهانی فرسوده و زرد،
شبیه عبور من از گذرگاه چشمانت.
و تو
در امتداد اقیانوس عمیق،
بر صخره ای بلند،
نظاره گر غرق شدنم در چشمانت بودی.
برچسب:
نویسنده: آرمان نعمتی