خرید بک لینک
میکروفن ها مدفوع بالا می آورندو‌ سیاستمدارانی با سخنان خونین در مقعدجهان شبیه توپی پنجر با لگدهایی بر گرده به سان ماری کشته با تمساحی بر سرمردان و زنان آواره زمیندر دشتهای مرگ پرواز می کنندزمین این گوی بیهودهو سیاستمدارانی با بمب‌هایی منفجر شده در مقعدبجای رشد علفها بر دیواردر دشتهای انبوه نفرت پراکنده می شودریاست جمهورانی با شکمهای پر از خوکزمان چون پرنده ای غرق در خونبوی دروغ بر دیوار کلیسا راه می رودشهرها در پوچی و شهوت غرقچوب بلندی در دستان زنان شهرسربازان به سان گله های سگ آفریقااز مغز سیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرمان نعمتی تاريخ: شنبه 24 مرداد 1405 ساعت: 6:42

تنها در این جاده ی گمشده می رومجاده ای که از امتداد سیاه به سرخ می رسدسرگردان و چشم به راهدر عبوری از بیراهه های زماندر امتداد خشم کفتاران بی سرجاده می‌رود و من درگذرممسیری که مرا به رویا می برددر نگاه لرزان کلاغان غلتیده در خوناما من در گذرم در این بی نهایتبین پیچ هولناک تاریخ و جغرافیاکروکودیل‌ها و مارها به هم شلاق می زنندجاده مرا می برد و غبار زمان همه را می بلعددر تونل‌های پوسیده متروکسم‌های خری آویزان می شوددر اواسط شهریورموشها منفجر و ویران می شوندمزرعه بدست گرازی آلوده میسوختو‌ کرم شبتاادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرمان نعمتی تاريخ: شنبه 24 مرداد 1405 ساعت: 6:42

آسمانی بی اندازه تاریکتر از سیاهی در میان دود سیگار کرکسهای بی بالجهان در ترازوها محو می شودآرام تر از پاهای ملخ باد بافه گندمها را می خورد ساختمانهای بلند شهردیوارهایی که تا رگهای درختان فرو می رودقطاری از دم موش می گذرد خاموش و ساکت؛ انتهای خیابانی در برلین دختری بی خانمان رومانیخواب دیسکوهای پاریس را می بیند جهانی خمیده و کج شبیه شاخ گرازی در مقعد الاغکراوات های آویزان از دم مارپنجره های بلندی از خاکستر نه من به خواب می روم و نه دختر رومانیاما پاریس و برلین به خواب می روندرویای مدفوع گوسفنادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرمان نعمتی تاريخ: شنبه 24 مرداد 1405 ساعت: 6:42

نگاهت پنجره ای است عمیقکه مرا تا میلیونها سال نوری در خود می غرقاند دورتر از خود ایستادمدر جهانی که گرازها و الاغها به هم لگد نمی زنندزمان در سیبری یخ بستخاموش شبیه رویای تو به یادت نمی آورم شبیه همه روزهایی که نبوده ای خاطره ای از درخشش چشمانت جستخورشیدها را سوختبیاد آسمانی سبزبادبادک‌ها را باد بردگردنه ای بلند با دوچرخه سوارانی بلونداز ذهنم غازهای مهاجر گذشتنددر مسیری که یاد تو در آنجا پوسیدسرگذشتی پر از کلاغدر انتهای همان کوچه ای که رفته ای آسمانت همیشه نارنجی باددخترکانی با موهای بوردر انتادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرمان نعمتی تاريخ: شنبه 24 مرداد 1405 ساعت: 6:42

شعرهای سورئالیست ((دکتر حسنعلی ترنج ))شاعر سوررئالیست سبک شخصی صفحه اصلی | عناوین مطالب | تماس با من | قالب وبلاگ | پروفایل | قالب کودکانه پروازی در چاه سگهای گردن سفیددم کروکودیلی را بوسیدندو دهان ماری که نیش خری می نوشیدچشمانت در آسمان حلق گاوی بزرگیادت در لبخندی مردی کورکج و ناهموار شبیه پستان گرازسفره هایی در زمین پاره می شوندسکوت در شبی تاریک یخ بستشبی که مردان کلاهشان را جویدندبسان بازنده ای بزرگبا چراغی فرسوده در دستانکوله پشتی آرزوهایم را به کلاغی بخشیدمسنگین و سکوت شبیه سر گرگ مرادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرمان نعمتی تاريخ: شنبه 24 مرداد 1405 ساعت: 6:42

در دشتهای فراخ اندوهپوتینها در صبح پاره آسمانی خاکستری عمیقسرنیزه ها در مقعد فرماندهان خاکهای دریده و بی رحمروحی سرد بر دیواره سنگرهاآواز کلاغی سرخ و سیاهپیکرهای زرد گندیدهخاطره هایی سیاه در چنگال شبی سوختهسربازانی بخار شده در زمستانپدری مرده با پسر زنده اش در گلوله تفنگسربازان بخار شده دشت گرگی بی سر کلرادو و گوری سیاه در نورنبرگ کفتارهای بی سر و چلاق از سردی دود و دشت شکست و هیچواژه پیروزی در دهان کرکس مردارهایی قهوه ای نمناکشکم‌ دریده گروهبانی موش‌های عذاب و سرگرداندشت بزرگ بدون خستگی از زشتادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرمان نعمتی تاريخ: شنبه 24 مرداد 1405 ساعت: 6:42

نه بادی می‌وزد...و نه پرنده‌ای ریشه‌ی درختان را می‌خورد. سکوت، جهان را سراسر بلعیده.ایستاده‌ام بر آخرین پرتگاه جهان،خاموش چون چراغ شکست‌خوردگان کورسک،شبیه پیامبری بدون پیرو...به کلاه صخره‌ها می‌نگرم.ویران چون بازنده‌ای در پیاده‌رو،میان دره‌ای دوردستزنبورهای بلوند، گورخرها را شکار می‌کنند.در قرن دوم میلادی،پراگ در خیابان‌های شب به خواب می‌رود...جهان یخ‌بسته در اواخر دیماه،خشمناک و سرخ.امپراتور تاجش را دو نیم می‌کند.چرخ‌های اتومبیل پرت می‌شونددر پریشانی زن‌های سرخ خیابان.گلوی کفتاری در چنگال خرچنادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرمان نعمتی تاريخ: شنبه 24 مرداد 1405 ساعت: 6:42

ملایم و میان هزاران گندمزار بی مرزبادی سرشاخه بیدی را می لرزاند و من با یادی از هزاران تکرار تو در گذر،بین اندوه و شک و شادی،در رودخانه زلال چشمانت غرق میشوم.جهانی در اوایل تابستانی گرمبا شکاف لبخندت خنک می‌شود.کفتاری گرسنه در پنج قدمی توله سگی شیرین،از گرسنگی محو موهایت شد.کلاغانی در پرواز،آسمانی به ارتفاع پیشانی بلندتمبهوت و پوچ می‌شود.شبیه پادشاهی بی سرزمین و بی وارث،تاجش را آتش می زند.در رد آخرین نگاهت،در برکه عمیق چشمانت خودکشی می کنم،بدون هیچ هراسی از نبودنت،به آندرومدا فرار می کنم،در آغاادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرمان نعمتی تاريخ: شنبه 24 مرداد 1405 ساعت: 6:42

نه به دست می‌آیی؛ نه از دست می‌روی، بسان رودخانه‌ای از دو سر گذر. رویای مرا در پیچابت می‌غلتانی، بی‌رحم و آهسته، به سان سیلی بر دامنه‌ ی اورست. بر سنگریزه‌های خردشده‌ی آخرین نگاهت، پل‌های چوبی در هم می‌شکنند. و من، شبیه چوپانی در اواخر بهار، سمت بی‌عبور رودخانه‌ی چشمانت ایستاده‌ام، بی هیچ گذاری. شبیه ملوانانی غرق‌شده، آخرین لبه‌ی ساحل را می‌جویم. آسمانی از همیشه سبزتر، و رویای درختانی نارنجی، در خیال پیچاب‌های تیز تو می‌گذرم، بدون مقصد و عبور از همه‌ی جهان. شبیه رودخانه‌ی بزرگ نیل، کروکودیل گرادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرمان نعمتی تاريخ: شنبه 24 مرداد 1405 ساعت: 6:42

بی انتها میان دره ژرفکلاغان زیادی می گذرند بر لبه پرتگاهی ایستادم تنهاتر از خداوندی بی معبودشبیه مورچه که در سرازیری هولناکپای ملخ از دهانش می لغزدشبیه مجنونی در دامنه های آلپ که لیلایش در روسپی خانه های پاریس باله می روداندوهناکتر از جغدی مردهشیار صخره را می شمارمآواره تر از کولیان پاریسدلخوری گرگهای سیبری را بدوش می کشم نه بیاد کسی بودم و نه در ذهن خرمگسی معلق ماندمخسته و آواره میان دره عمیقبال کلاغان را می‌شمارمتابستانی بنفش و زمستانی صورتیمرا در میان همه هیاهو از یاد بردندنه بال کرکسی و نهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرمان نعمتی تاريخ: شنبه 24 مرداد 1405 ساعت: 6:42

یازدهم سپتامبردر روزگاران سیاه و سبزدر خلنگزاران بی انتهاتمام عمر را در فرار زیسته امشبیه مهتابی گریزناک از شبشبیه جنگل یخ زده تایگاشبیه کوهستان رها شده در برفشبیه آبادی هجرت شده در اویل بهارهمه چیز در نگون بختی غرق میشودسایه های سرخ کلاغان در یازدهم سپتامبر چراغان تابستان را سیاهتر میکنندروزهای سبز در گلوی کفتار فرو میروندنه چراغی در دهکده و نه گلهای زنبقی در کنار جادهنه ترسی که مرا به رهایی نزدیک کندشبیه کرکسی که مردارش پرواز کنددندان کورکودیل را شکسته امدر پوچترین خط مستقیم قطاریدر انجماد کاسه سر تمساحی کورمیان پر حادثه ترین ترس دهقانانباب 15 .ایه 17 انجیل یوحنا را میخوانمزمانها و ساعتها بخار میشوندو همه چیز یخ میزنددر ۱۱ سپتامبر کلاهم را باد خواهد بردنه سامورایی از شرق نه کاوبویی از غربنه صحرا نشینی در خاور نزدیکبه شاخهای بوفالو شلیک نمی کننداما من به تنهایی در زمین براه میرومتنها تر از انفجاری در انجماد مریخبا بطری نیمه خالی ویسکی در سوالباردبه دنبال شفق قطبی میگردم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرمان نعمتی تاريخ: چهارشنبه 28 دی 1401 ساعت: 20:10

در جهنمی که سرها سوخته میشوندگودالها در حلق خرمگسها فرو میروندبر دروازه گناهانمکلاغها را به صلیب بسته انداما سالهاست که فرار کرده امدر جنگلهای غرق شده در چشمانشدر رودخانه های پر از دندان گرازو فرار کرده ام در پشت کوهستانهاجغدهای ویرانهبر شاخهای ملخها بالا میروندهمه چیز در تباهی فرو میرودشبیه چشمهایش که روشنایی بمکدگم گشته ام با تمام بال کلاغانی در جیبدر همه راههادر گورستانهادر گندمزارانی که ماه را بلعیدنددیگر در انتهای آخرین چمنزار زردنه قطاری می آیدو نه جاده به انتها میرسدسالهاست که از خدا فرار کرده امدر آخرین صلیبی که بر دوش کلاغی بوددر انتظار چراغی بر گردن سموردر پرتگاهی در چشمان پوچشراهم به کناره های بالتیک میرود ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرمان نعمتی تاريخ: چهارشنبه 28 دی 1401 ساعت: 20:10

اورکتم بدست درختان پاره شدرسیدم به همان مکعب شبنه چراغی در دست های باد بودو نه خوشه علفی در تابستانکفشهایم را رها خواهم کردگلسنگهای صورت سرخدر آخرین رنج من ویران شدندشلوارهایشان دریده بادآنانکه نانها را پیش از خیار خوردندسکوت و سنگین شبیه دهان مارآویخته بود کلماتش را در خطزندگی در تاریکی مرا به رهایی بردپوچتر از قوطی خالی کنسروگلوی جوی را در حسرت آعوش زنی رنگیندرختان سایه ها خوردندمیان آخرین نبرد نباختن هاخداوند مرا آواره کرددر نیمه تاریک جهانبه تعبیدگاه پوچیها رفتم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرمان نعمتی تاريخ: چهارشنبه 28 دی 1401 ساعت: 20:10

صفحه بندی